امضا برای لغو حکم اعدام فرزاد کمانگر معلم زندانی
خواهشمند است لینک زیر را باز کنید
http://f-kamangar.hra-iran.org/form.html
خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گمشده ای داشت.
اگر اندکی منصفانه بنگریم ؛ مي پذيريم باور
به خود ديگري خيانتي است در حق خود خويشمان.
میگن:دخترک با خانواده اش برای دیدن اقوامشون از تهران آمده بودند.ظهر عمه اش که می خوابه ، از خونه خارج میشه تا به خونه یکی دیگه از اقوامشون بره . به خاطر معلولیت ذهنی که داشته راه رو گم می کنه و میزنه زیر گریه.مردی به بهانه بردن به خونشون سوار موتورش می کنه و بعد زنگ می زنه به یکی از دوستاش برای خونه خالی. یکی دیگه از دوستاشونم اونا رو می بینه و پیله میشه.تا غروب می برنش خونه تا اینکه از مساجد اعلام می کنن دختری با فلان مشخصات گم شده.می ترسن و می برنش لب جاده و می دنش به یه راننده تریلی.اونم گفته تو کرمان فروختتش.یک هفته گذشته و خبری ازش نیست.
چقــــــدر امروز تنهایـــــم،چقدر امروز دلگیــرم
شبیه خویش مردی را که برداراست می بینـــــم
گمانم عصر یک آدینه دلگیــــر و بی روح است
و من حس می کنم یک روح سرگردان و سنگینم
نمی دونم شعر از کیه
مرده را هر جا که مرده باشد به خانه می آورند.می گویند باید با خانه اش وداع کند.دیدمش . آرام بود.دهان و بینی اش را با پنبه بسته بودند.او را برای تدفین
که می برند هر چند قدمی بر زمین می گذارند تا آنگونه که ریش سفیدها
می گویند رفتن و دل کندن برایش سخت نباشد.
در قبرش که می گذارند برادرش به درون قبر می رود و چادری بر رویش
می اندازند ، دعا می خوانند و برادر شانه خواهرش را تکان می دهند
تا آنچه در دعا می خوانند به او تلقین شود.از اطرافیان دو بار شهادت خواستند
و همه شهادت دادند به خوبی و مومن بودنش.
حتی همانها که همیشه از زبانش می نالیدند.
عمه پیر بود و مدتی مریض ، حالش را که پرسیدم اولین باری بود که گفت خوب است.مرا نمی شناخت.هیچ کس را نمی شناخت.بر روی تخت بیمارستان آرام
دراز کشیده بود.آن شب شوهر عمه گریه کرد.خیلی هم گریه کرد.می گفت
نمی تواند دوری عمه را تحمل کند.می گفت اولین شبی است که جدا از
هم خوابیده اند، در غم ها و شادی ها همیشه با هم بوده اند.
صبح روز بعد عمه خاطره ای بیش نبود.
از توانـــــــــایی و تعقـــــل بشر سرودیـــــم و یادمــــــان رفت
مـــــا اکثــــر اوقات بــــه خودمـــــان دروغ می گوییــــم و چنــــان
مهارت داریـــــم که خــــــود را نیـــــــز فریب می دهیــــــــم.
دوره ابتدایی رو که تموم کردم برای تحصیل به شهر رفتم .
دو یا سه هفته ای یکبار بر می گشتم خونه. صبح شنبه
که می خواستم برم اشک تو چشام جمع می شد و بغض گلوم
رو می گرفت . به کسی نگاه نمی کردم و هیچی نمی گفتم .
می ترسیدم بزنم زیر گریه . هنوز هم آرزومه که بر گردم خونه
پدرم و یکبار دیگه تو همون اتاقی که پدر و مادرم می خوابند ، بخوابم.
دلتنگم.دلتنگ سمیرا ، شهرم ، خونمون ، هر جایی به غیر از اینجا.
گهگاهی بچه هام رو می بینم . وقتی از درس و امتحان می پرسم ،
مخصوصن امتحانهای نهایی.می شنوم مراقبها در درس های خودشون
خیلی کمک می کنند و امروز هم شنیدم که مدیرمون به یکی از مراقبها
گفته که به بچه ها کمک کند.برام سوال پیش می آید که چرا امتحان
نهایی برگزار می شه . به خاطر درصد قبولی و گرفتن امتیازهایی
که تنها هدفشون پست کردن آدمه ، خودمون جواب سوالها رو میدیم ،
ناظر هم که از خودمون ، مدیر هم که حرفی نداره ، این وسط فقط موندن
بچه ها که مدام داد بزنیم که پررو و بی ادب شدند و
حرمت معلم رو نگه نمی دارند.
حرمت مسجد رو باید متولی اش نگه دارد.
از بازیــــــــــهای مسخره زندگــــــــــــــــــــی :
همـــــــــــــــــــان قـــــــــــــــــدر کـــــــــــه به دنبـــــــــــــال
برتـــــــــــــــری هستیــــــــــــــم از برابـــــــــــــری می سراییــــــــــــــم.
تا زمانــــــی که بشـــــــر هست هرگــــــــز خدا را نخواهـــــــد پرستیـــــــد.
او نمی توانــــــــد به خدایـــــــی موهــــــــوم که جسم ندارد ایمــــــــان بیاورد.
اگر به زبــــــــان هـــــــم بیــــــاورد به فرستادگــــــان خدا بیشتر از خود او
ایمـــــــــــــان خواهــــــــــــــد داشت.
امروز به صورت غیر رسمی کلاسها تمام شدند.من معلم ماندم و دلتنگی
و هزار پرسش در مورد آینده بچه ها.
خداحافظی نکرده دلم برایشان تنگ شد.مخصوصن برای بچه های روستا
که بی غل و غش ترند و اگر سلامی به آدم می کنند در طمع نمره نیست.
بعضی ها پیشاپیش در رفته بودند و آنهایی هم که مانده بودند وسایلشان
را از کارگاه جمع می کردند.انگار نظاره گر رفتن مهمان عزیزی بودم.
با حسرت نگاهشان می کردم و نگران آینده ای بودم که گمان نمی کنم
به آنها ترحم کند ،همانگونه که به ما ترحمی نکرد.زندگی است
و چرخش هرگز نمی ایستد و منتظر کسی نمی ماند.
سلاممان معمولی بود همچون دو غریبه بی آنکه دست یکدیگر را بگیریم
و خدا حافظیمان فشردن دستشان بود به معنای دوست داشتنشان.
تو دوران دانشجویی کتابی با نام " بارانی باید " به دستم رسید . کتابی کوچک که
آثار شاعران معاصر جهان توسط " سوزان پولیس شوتز “ در آن جمع آوری شده
و توسط " دکتر مهدی مقصودی " ترجمه شده است.
هر چه گشتم کتاب در بازار موجود نبود و من اشعارش رو برای خودم کپی برداری کردم.
یکی از شعرهای کتاب:
شعاری برای زیستن
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که " بهترین " در زندگانیت
چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آن چنان که
بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود
هر روز ، همان روز را زندگی کن
و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
هر چیز در آن لحظه به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
بر خیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدین سان است که به مفهوم " شجاعت "
دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسانتر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سر منزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
Nancye sims
شب ، سکوت ، کویر ، آسمان غمگین تر از آنکه بتواند بگرید و لبهای
زمین ترک خورده و قلبش بر آماسیده.
چه پیوند رمز گونه ای است میان این دو ، قرنها ، زمین داغ دار آسمان
و آسمان گدازنده زمین.تنها تاریکی و سکوت است میان این دو و سیاهی ای
دریده شده با جرقه های میان شمشیرهای زمینیان با خدایان ، خدایانی با
دندانهایی از ترس و امید ، آلوده به خون زمینیان ، خدایانی مستبد ،
تشنه ی خون ، تنها راز پایداریشان خون آشامیشان.
زمینیان گروهی درنده ، گروهی دریده شده.
درندگان بر خوان هزار رنگ خدایان خود نشسته ، شکر گزار ، پیرو خدایان خویش ، قدرتمندانی که قدرتشان بزرگ و مقدسشان کرده ؛ مردانی همرنگ سفره های
خویش : هزار رنگ . ارباب دریده شده گان و مربوب درنده تران.
دریده شدگان ، زبون ، ضعیف ، بر سفره نشسته ، شکر گزار که سفره شان
خالی نیست ! دستبوس دست ارباب که " در میان سفره مان لقمه ی نانی گذاشته ".
صبور :که چاره ای جز آن ندارند.
سکوت
سکوتی به سیاهی شب ، به درازی قرنها ، به بلندی جایگاه خدایان ، ممتد تر
از زمان ، طولانی تر از عمر زمین و حتی عمر خدایان.اگر فریادی هست :
در دل ،در لرزش لبهایی که می خواهند فریاد چشمه های اشک را خاموش کنند ،
فریادی در چشمانی بر هم نهاده شده ، خفه شده در مستی ، نشئگی ... .
نه در سرخی که در سیاهی " پایان جنگ "
فریادی بلند به بلندای ذهن آدمی بر آمده از پرسشی کوچک :
" من در کجای جهان ایستا ده ام " .
امروز با بچه ها کارگاه داشتم.مسولین آموزش و پرورش شهر برای
بازدید از نمایشگاهی که هر ساله در هفته کار تو هنرستان برگزار
می شد آمدند.قبل از آمدنشان آقای معاون زنگ زد و
گفت : دانش آموزان رو ببر سر کلاس و یه جوری سرشون رو گرم
کن تا بازدید تموم بشه.نمی دونستم این نقش رو هم دارم و یکی
از وظایفم اینه که برم سر کلاس و کاری کنم تا بچه ها سر گرم باشند.
زیـــــــــادی بودنمـــــــــــان می گوینــــــــــد از زیـــــــــاد بودنمـــــــان بهراسند.
دو سالی می شد که ازدواج ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ؛ چرا که هر دو طرف
قضیه مربوط به آینده ای بود که پیش بینی راجع به آن سخت بود.در یک طرف مسیر مجردی
بود و ترس و اضطراب از تنهایی و در طرف دیگر متاهلی و عدم توانایی برای پیش بینی
افکار و احساسات راجع به آن.
با دو گروه مشورت کردم .اول آنهایی که مجرد بودند و سنی از آنها گذشته بود و دوم با کسانی
که ازدواج کرده بودند.
متاهل ها یا ازدواج را خوابیدن شتر در خونه ی خر می دانستند و یا از پیشرفت مالی شان
بعد از ازدواج می گفتند و بودند کسانی هم که آنرا بهترین اتفاق زندگی شان می دانستند.
اما آنهایی که مجرد بودند و سن و سالی از آنها گذشته بود از بی انگیزه گی و حسرت
عمر رفته می گفتند.
مدتی بود که از تنهایی خسته و نسبت به زندگی بی انگیزه شده بودم.
نیاز به بودن یک دوست و کسی که دوستش داشته باشم را در خودم احساس می کردم ؛
اما چون از ازدواج فرار می کردم آنرا تمامن به محیط کاری و شهری که در آن هستم
نسبت می دادم (البته تاثیر گذار بوده و هست ولی نه آنقدر).
اما این بار ترس از تنهایی در آینده و پشیمانی از آن برایم پر رنگ تر شد و نیاز به بودن با یک دوست
را که همیشه در خودم سرکوب می کردم جدی تر گرفتم. نیاز به بودن با کسی که دوستش
داشته باشم .کسی که از من بخواهد تا کاری برایش انجام دهم و من نه از به خاطر
رودربایستی یا وظیفه یا لطف و یا هر چیز دیگری تن به انجام آن کار دهم ؛
بلکه به خاطر دوست داشتنش آنرا انجام دهم.
امضا برای لغو حکم اعدام فرزاد کمانگر معلم زندانی
خواهشمند است لینک زیر را باز کنید
http://f-kamangar.hra-iran.org/form.html
به دعوت یکی از دوستان ( ماماتی) به بازی فرا خوانده شدم تا هفت آرزوی
محال خود را بنویسم.منم محال ترین ها رو می نویسم.
-در فضا و مکانی قرار می گرفتم تا می توانستم با نیچه رو در رو صحبت کنم.
-اون دسته از بچه های دانشگاه رجایی که وبلاگ دارند وبلاگ هاشون رو
به روز می کردند.
-با تفکر و تجربه امروزم یک بار دیگه به دنیا میو مدم.
-زودتر با سمیرا آشنا می شدم و ازدواج می کردم.
-حقیقت زندگی و هستی رو می فهمیدم.
-مردم کشورم اهل کتاب خوندن بودند.
-همه دوستانم را یکبار دیگر یکجا و با همدیگر ببینم.
جناب آقای احمدی نژاد :
سلام علیکم
رییس جمهور محترم از تمام زحمات شما در راستای رفاه حال مردم کمال تشکر را دارم.در پی زحمات شبانه روزی شما کشور عزیزمان به انرژی هسته ای دست یافت و با دستان پر همت شما اکنون همه فرزندان این ملت سقفی برای زیست دارند.
از آنجایی که راهی دراز در پیش داریم تا با کمک فناوری هسته ای به تولید
گوجه فرنگی دست یابیم . اکنون که در زیر سقف خانه خود نشسته ایم و این دشمنان شیر نا پاک خورده شما با کمک آمریکا گوجه فرنگی را بسیار گران
کرده اند و با توجه به این که شما بر تمام توطئه های دشمنان پیروز گشته اید
و در میوه فروشی کنار خانه شما میوه ها ارزان هستند ، اینجانب خواهشمند
است درجریان سفرهای استانی پر بارتان از میوه فروشی کنار خانه تان
دو کیلو گوجه فرنگی برای اینجانب تهیه فرمایید و بیاورید.
پیشاپیش از شما کمال تشکر را دارم .
امیدوارم جسارت اینجانب را به بزرگواری خودتان نادیده بگیرید.
زیستن کاری دشوار ، و دشوارتر زیستن در جایی که با دیگران تنهاییت چندین
برابرمی شود.آنجا که بودنشان رنج آور تر از نبودنشان است ، زیستن در میان
کسانی که بوی گند اخلاق و عقلانیتشان آدمی را به حیرت وا میدارد.
خود فروشانی که نه تن خود را بلکه روح خود را برای خوشامد قدرت طلبان
به فروش گذاشته اند.ضعیفانی که مستحق ترحم اند.آنان که خلقتشان
اشتباهی فاحش بوده است و آدمی را در بودن خالقی با شعور به شک وا میدارد.
رنــــــج قفس به جـــــــای خــــــــود
عقـــــــــــــــــــاب را
پـــــــــــرواز زاغ بـــــــــی ســـــــــرو پـــــــــــا پیــــــــــر می کنــــــــــــــد
آنــــــان که از روشنایـــــــــی می هراسنــــــــد ، از آزادی ، از رشد فرهنگــــــــی ،
ارمغانشان برایمــــــــــان دغدغـــــــــــه شکـــــــــم بــــــــــــود
تـــــــــا فرصتــــــــی برای اندیشیــــــــدن باقـــــــــی نمانــــــــــد :
برای هیچکــــــــــــس.
همیشــــــــــه در طلب اعتمـــــــاد دیگرانیــــــم بی آنکـــــه از خـــــود
بپرسیــــم آیــــــا کاری کردیــــم که اعتمــــــاد دیگران را جلب کنیـــــم.
تنهــــــا ســــــاده لوحاننــــــد که زود اعتمــــــاد می کننــــــــد.
آدمــــــی آن هنگـــــــام کــــه چیـــــزی برایــــــش آرمـــــان می شـــــــود ،
بــــــرای رسیـــــدن بـــــه آن هــــــر کـــــاری را می آزمایـــــــد.
از همــــــه چیزمـــــــان زدنـــــــد و برایمـــــــان از پاکــــــی سرودنــــــد
آنقــــــدر کـــــه امروز بـــــرای رسیــــــدن بـــــه آن بـــــه خـــــود دروغ می گوییــــم.
آدمـــــی همیشــــه در اســـــارت چیـــــزی بـــــوده که می آفریــــده است.
بنـــــده آن بـــــوده است.دیــــــروز بتـــــــان چوبــــــی و امروز . . . .
آدمـــــی تـــــا آن هنگــــام که در اســــــارت به ســـــر می بـــــرد،
در مــــــدح و ثنـــــای آزادی می سرایــــــــد و هیچگـــــــاه
به معنـــــــی و مفهــــــومش پـــــــی نخواهــــــــد بـــــــرد.
و نیــــــــز اینچنیــــــن است رابطــــــه معلــــــــم و حرمــــــت.